سفارش تبلیغ
هاست ایران
هاست ایران
مردم به هلاکت می رسند؛ زیرا نمی پرسند . [امام صادق علیه السلام ـ به حمران بن اعین هنگامی که چیزی پرسید ـ]
کل بازدیدها:----106457---
بازدید امروز: ----13-----
بازدید دیروز: ----9-----
مدیریت صنعتی

 

نویسنده: زکریا بها
سه شنبه 86/3/22 ساعت 2:39 صبح

شغل مورد علاقه ی شیطان
گویند از شیطان پرسیدند که کدام گروه و طایفه و صاحبان کدام حرفه و شغل نزد تو عزیزترند؟ شیطان گفت اهل بازار و دلّالان ،گفتند: چرا؟ گفت: من به سخن دروغ از آنها راضی بودم؛ آن‌ها سوگند دروغ را نیز به آن افزودند


فرار پر سرعت
یکی از دوستان که تازه از سفر امریکا برگشته بود، خاطره جالبی را تعریف می‌کرد، او می‌گفت:  در یکی از شهرهای امریکا،  پلیس اتومبیل مرا که برای گشت‌و‌گذار کرایه کرده بودم متوقّف کرد و وقتی فهمیدند من ایرانی هستم با وضع زننده و عجیبی مرا دستگیر کردند و به جرم سرعت بالا مرا به کلانتری و سپس دادگاه بردند. قاضی نیز وقتی ملیّت مرا فهمید از احترامی که پلیس به من کرده بودکم نگذاشت و دست آخر مرا محکوم به پرداخت دویست دلار کرد. من هرچه اصرار کردم او به سخنان من توجهی نکرد. من هم ناراحت شدم و چهارصد دلار گذاشتم روز میز و گفتم بفرمایید. قاضی گفت: به شما گفتم دویست دلار. من گفتم می‌دانم ولی حقیقتش می‌خواهم با همان سرعتی که آمدم، از کشور کثیف شما بروم


مقدمات فشار قبر
روزی از حجا که مردی لطیفه‌گو و حاضر جواب بود خواستند بر میّتی نماز بخواند. حجا چون نماز را شروع کرد و تکبیر گفت، ناگاه بادی از میّت خارج شد، حجا رو کرد به صاحبان میّت و گفت: اگر میّت شما مقروض است قرضش را به فوریّت اداء کنید، چون این باد از مقدمات فشار قبر است


خانم هنر پیشه
روزی مرد هنرپیشه ای بصورت غیرمترقبه از سرصحنه فیلم برداری به خانه نزد همسرش که او نیز هنرپیشه بود بازگشت همسر آقای هنررررمند که گویا به هیچ وجه فکرنمیکری آقای خانه به این زودیها بازگردد با سه نفر از عوامل کارهنری که در دست داشت بدجوری خلوت کرده بود، وقتی آقای خانه وارد شد همگی آنچنان متحیر شدند که مانند مجسمه خشکشان زد ، مرد نگریست و دید یکی از مردان لخت عریان است ، آندیگری لباس نظامی به تن دارد ونفرسوم که مرد جاافتاده ای بود جام شرابی در دست و خانم را در بقل گرفته
مرد با حالت تحیر لحظاتی سکوت کرد و در کمال نا باوری از خیانت همسرش به وی گفت : این لنده هورها کی هستند که تو به خانه من آورده ای
زن هنرپیشه با دستپاچگی گفت : عزیزم خودت را نارحت نکن اینان همان هنرمندان استوره ای هستند که سالها به آنها علاقه مند بودی
این مرد که جام در دست دارد همان حکیم عمر خیام است ، این دیگری که لباس نظامی به تن دارد همان استاد شعر وسخن نظامی گنجوی است وآن دیگری که لخت و عریان است بابا طاهر عریان است
مرد که از نمایشنامه زیرکانه ای که همسرش داشت برای او بازی می کرد شگفت زده وعصبانی شده بود گفت : ولابد من احمق که اکنون در حال گوش دادن به اراجیف  خائنانه تو هستم  ابوریحان بیرونی هستم و باید زود گورم را از خانه گم کنم و بیرون بروم       


دیگ زود پز
مرد ابلهی ازدواج کرد ، همسر وی که بارداربود وبارداییش را مخفی می کرد، بعد از پنج روز از ازدواج با جوان وضع حمل نموده بچه ای به دنیا آورد ، مرد ابله به خوشهالی به بازار رفت وشروع به خرید کیف و کفش مدرسه  و روپوش ولوازم التحریر نمود ، یکی از دوستانش که هفته قبل در عروسی او شرکت کرده بود او را دید و با تعجب از وی در مورد دلایل خریدش سئوال کرد مرد ابله با شادمانی گفت : همسرم پنج روز بعد از ازدواجمان فرزندی بدنیا آورده ، من حتم دارم بچه ای که برای تولدش اینقدر عجله دارد حتما هفته آینده می خواهد به مدرسه برود


زن مومنه و شوهر منتظر
مرد جوانی دختر مؤمنه ای را به همسری گرفت ، دختر شبانه روز ترک بستر می کرد و به عبادت و قرائت قرآن مشغول می شد و شوهر جوانش را منتظر و ملول می ساخت
یک روز مرد جوان به همسرش گفت : دیشب خواب عجیبی دیدم که نمی دانم به تو بگویم یا نه ، زن جوان که کنجکاو شده بود گفت : حتماً آنرا برایم تعریف کن
مرد گفت : دیشب به خواب دیدم تو از فرق سر تا به نک پا آغشته به عسلی ومن از فرق تا به نک آغشته به نجاست و مدفوع ، زن با آنکه سعی می کرد خود را متحیر و ناراحت جلوه دهد ، لبخندی زد و گفت : تو را نمی دانم ولی در مورد خودم فکر می کنم نتیجه نمازها و قرائتهای قرآنیست که شبانه روز و وقت و بی وقت می خوانم  ، سپس گفت : خوب بعدش چه شد ، مرد گفت : هیچ ، سپس می دیدم که تو در حال لیسیدن من هستی و من در حال لیسیدن تو


تبریک برای خریدن خر
یکی از دوستان را که چند ماهی بود ازدواج کرده بود در حالی دیدم که کوله پشتی بزگی را به پشت داشت و دو ساک بزرگ را یکی به دست چپ و آندیگری را به دست راست گرفته بود و شرشر از سرو رویش عرق می ریخت  وبدنبال همسرش می رفت ، به او که رسیدم چون به عروسییشان نرفته بودم گفتم : فلانی عروسیست مبارک ، دوستم لبخند کم رنگی نثار کرد که نفهمیدم با آن عرقی که تمام چهره اش را فراگرفته بود واقعاً لبخند بود یا گریه
بمن گفت : لازم نیست به من تبریک بگوئی برو به آن خانمی که جلوی من راه می رود تبریک بگو ، به او بگو خانم خری که خریده ای مبارکت باشد


صیغه کردن آیت الله
مرحوم آیت الله سید شهاب الدین مرعشی (ره) عادت داشت هر روز صبح سحر به حرم حضرت معصومه (س) برود ، واکثراً اولین فردی بود که وارد حرم کریمه اهل بیت می شد ، وبسیار دیده شده بود که در زیر برف و باران پشت درب حرم گوشه ای کز می کرد تا خادمان حرم درب را بگشایند
هم ایشان در خاطرات سحر هایشان می گفت : یک روز سحر که به حرم رفته بودم بخاطر سردی هوا عبای خود را برسرم کشیده بودم تا صورتم را از سرما حفظ کند ، و این کار من باعث شده بود که درست همانند زنان چادری بنظر بیایم ، در این حین متوجه طلبه جوانی شدم که آشنا بود وپشت سر من راه افتاده بود و به آرامی با من نجوا می کرد
خانم ...خانم .... صیغه می شی ... صیغه می شی
من ابتدا چیزی نگفتم وبا قدمهای تندتر سعی کردم از او دور شوم ، ولی مثل اینکه جوان ول کن نبود ، و دائماً جمله خود را تکرار می کرد ، از طرفی دلم هم نمی آمد که روی خود را مکشوف کنم چون می دانستم با دیدن من بسیار خجالت زده خواهد شد ، مانده بودم چه کنم در این حال فکری به سرم زد ، وقتی دوباره جمله اش را تکرار کرد از زیر عبا با دست اشاره کردم
نه...نه ....نمی شوم


دعای خیر برای شفای بیمار
ملانصرالدین به عیادت بیماری رفته بود ، بربالینش نشست و از او در مورد احوالاتش پرسید ، مرد گفت : چند روزی بود هم تب شدیدی داشتم و هم گردنم به شدت درد می کرد ، البته اکنون دو روزیست که الحمد لله تبم قطع شده ولی گردنم هنوز به سختی درد می کند
ملا لبخندی زد و به مزاح گفت : ناراحت نباش دعا می کنم دو روزه آنهم قطع شود 

 
جستجودر خانه ی ملا
دزدی شبانه به خانه ملانصرالدین رفت و در تاریکی شب بدنبال چیزی با ارزش می گشت تا آنرا به سرقت ببرد ولی بیچاره هرچه می گشت هیچ نمی یافت
در این حال ملا برخواست و با عصبانیت او را صدا زد : ای برادر چیزی که تو شبانه در تاریکی شب میگردی و نمی یابی ما خودمان در روشنائی روز نیز هرچه گشتیم نیافتیم


رؤیای نیمه صادقانه
پیر مردی در عالم رؤیا دید گنجی گران وبسیار سنگین یافته و آنرا به زحمت بر روی دوش می برد ،ولی گنجینه اش بقدری سنگین بود و پیر مرد بیچاره بقدری برای حمل آن زور می زد که از سنگینی بار جامه خود را به بول و غائط آلوده کرد
در این حین با صدای فریاد ...وامصیـبتاه .... همسرش سراسیمه و آشفته از خواب پرید ، همسرش با ناله فریاد میکرد ، ای پیر مرد احمق سر پیری چرا مانند نوزادان جامه ات را به بول و غائط آلوده می کنی
پیر مرد بیچاره که از کثافت کاریش خجالت زده هم شده بود گفت : اینها همه از سنگینی خوابیست که می دیدم ولی بدا به حال من که رؤیای من نیمه صادقه بود
بخدا سوگند اگر تمامی خواب من به حقیقت می پیوست تو الآن جامه های مرا از خوشهالی به سرو صورتت می مالیدی


سئوال شب اول قبر
عروس ودامادی را در شب زفاف به حجله فرستادند ، داماد برای اینکه از تعهدات وباورهای اعتقادی همسرش آگاه گردد ، از او خواست تا نمازش را بخواند تا درستی ونا درستی آن بر وی معلوم گردد ،بعد   از آن از تعداد اصول ، وفروع  دین سئوالاتی  کرد، دراین لحظه تا خواست سئوال دیگری مطرح کند عروس خانم گفت: من قول میدهم به تمام سئوالات شما مو به مو جواب دهم ، ولی ابتداء از شما خواهش دارم به یک سئوال من جواب دهید ، داماد گفت: بفرمائید ! عروس خانم با لبخندی گفت: شما بفرمائید امشب   شب اول قبر من است یاشب زفاف من ، داماد از خجالت لبخندی زد و دیگر هیچ نگفت


درد واقعی
عاشقی فقیر نزد دوست دانای خود ، اینگونه از روزگار و غمهای آن گلایه میکرد ، نمیدانم درد عشقی که به آن مبتلا شدم سخت تر است یا درد بی ریالی ام ، دوستش گفت: ای بابا مثل اینکه تا حالا تو یه اتوبوس بین شهری شاشت نگرفته تا بدونی  درد بزرگ چیه   

 
هویدا شدن چهره ی هویدا
میگویندهویدا نخست وزیر شاه معدوم، مردی ظاهرآرا ولی بسیار کینه جو بود ، چند وقتی یکی از ارباب جراید موی دماغ هویدا شده بود ، وحضرت والا را عجیب زیر ذرّه بین قرار داده بود وروزی نبود که یکی از کارهای هویدا را نقد نکند ، هویدا نیز بعد از چند بار نصیحت وتهدید بالاخره نامه ای برای سردبیر نوشت که یکی از جملات تند نامه این بود ، چنانچه بار دیگر نامی از من ببرید خشّک  تان را در می آورم ، سردبیر هم نامردی نکرد وعیناً نامه هویدا را در روزنامه منعکس کرد و زیرش نوشت از جناب هویدا در خواست میکنیم کاری که فرمودند انجام ندهند چون در این صورت همه چیز هویدا میشود   


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: زکریا بها
سه شنبه 86/3/22 ساعت 2:39 صبح

آیا ماه رمضان از ما راضی رفت
آخرین روز ماه مبارک رمضان بود. واعظی بر منبر با چشمان گریان درباره‌ی رفتن ماه رمضان سخن می‌گفت.نمیدانم ماه رمضان ازما راضی رفت یا نه بذله گوئی گفت بله جناب شیخ راضی رفت واعظ گفت از کجا می‌دانی؟ گفت: ازآنجا که اگر ناخشنود رفته باشد، سال آینده باز نخواهد گشت


دعا برای مادر فرستنده ی نامه
واعظی بر منبر وعظ می‌کرد. زندیقی پای منبر بود، با خود اندیشه‌ای کرد و موذیانه تصویری کشید و برای واعظ فرستاد. واعظ که گرم سخن بود لابه‌لای سخنرانی نامه را گشود و دید عکس یک... بزرگ و سیاه را در نامه کشیده‌اند. واعظ آهی کشید و گفت: عجب، برادران گویا مادر یکی از حاضرین بدجوری مریض است، از بنده خواسته همگی برای مادرش دعایی بکنیم و کاری انجام دهیم، چَشم. بنده شخصاً این امر را انجام خواهم داد. ما این یک کار را خوب بلدیم بکنیم!!! که می‌کنیم


سایه ی خدا
گویند میرفندرسکی در سیاحتش به هند با یکی از پادشاهان هند که او را ظل الله (سایه‌ی خداوند) لقب داده بودند دیدار کرد. پادشاه از او سئوالاتی کرد و پیوسته او را تشویق می‌نمود تا آنکه از وی پرسید شنیده‌ام پیامبر (ص) سایه‌ای نداشته. آیا این خبر صحّت دارد؟ میرفندرسکس گفت: آری نه پیامبر و نه خداوند هیچ سایه‌ای نداشتند. حاضران خندیدند و پادشاه خجل شد


واعظ حاضر جواب
واعظی برای خریدن کفش به کفّاشی رفت. کفّاش خواست متلکی بپراند و گفت: این همه شما وعّاظ موعظه می‌کنید، آیا تمام چیزهایی که می‌گویید خودتان هم عمل می‌کنید؟ واعظ گفت: مسلّم است که نه  مگر شما تمام کفشهایی که می‌دوزید خودتان هم می‌پوشید


مواظبت از اموال
شخصی با کفش گران قیمتی به مسجد رفت. دزدی کفشهای او را دید و وقتی دید مرد به مسجد می رود خوشحال شد. با خود اندیشید وقتی مشغول نماز شد، کفشها را خواهم ربود. دزد وفتی وارد مسجد شد کفش مرد را ندید. وارد شبستان شد و دید مرد با همان کفشها ایستاده و نماز می‌خواند بعد از نماز قیافه‌ی ظاهر الصلاحی به خود گرفت و به مرد گفت: ای مرد با کفش نمی‌توان نماز خواند، کفشهایت را درآور که با کفش تو نمازی در نامه‌ی عملت نخواهی داشت. مرد گفت: عیبی ندارد لااقل مطمئنّم که کفش خواهم داشت


نقطه ی افتاده
نوعروسی ز صفا گفت شبی با داماد                                         نام این مه چه کسی ماه عسل بنهادست
گفت: داماد به لبخند جوابش کاین ماه                                     ماه غسل است ولی نقطه‌ی آن افتادست


دعای باران
جمعی برای طلب باران به بیابان می‌رفتند و عدّه‌ی زیادی از کودکان دبستانی را نیز با خود می‌بردند ظریفی پرسید: این کودکان را به کجا می‌برید؟ او را گفتند: برای دعا کردن، چون دعای اطفال مستجاب می‌گردد. ظریف گفت: ای بابا اگر دعای کودکان مستجاب می‌شد، الآن نباید حتّّی یک معلم بر روی زمین زنده می‌ماند


روزه ی واقعی
در اسلام کسی را بود روزه داشت                                                که درمانده ای را دهد نانُ چاشت
وگرنه چه اجری که زحمت بری                                                 زخود بازگیری و هم خود خوری

 
جواب دو پهلو
عالمی از یک طلبه پرسید چه درسی را می‌خوانی؟ طلبه گفت: نحو. عالم گفت: چه مبحثی از نحو را طلبه گفت: مبحث فاعل و مفعولٌ‌‌به را. عالم لبخندی زد و گفت: جالب است بحث پدر و مادرت هم همین است


حکومت غیر الهی
از ولتر نویسنده و طنز نویس فرانسوی سئوال کردند شما چه نوع حکومتی را می پسندید؟ جمهوری دموکراتیک یا پادشاهی؟ ولتر لبخندی زد و گفت: برای یک عدّه انسان بدبخت چه فرقی می‌کند، یک شیر آنان را ببلعد یا ده‌ها موش


اسراف
متوکّل عباسی روزی از امام علی النقی (ع) پرسید: شنیده‌ام شما عمامه‌ای بر سر می‌گذارید که پانصد دینار نقره قیمت دارد. آیا این کار شما اسراف نیست
امام (ع) فرمودند: من نیز شنیده‌ام تو کنیزی خریده‌ای به هزار زر سرخ. آیا این خبر صحیح است متوکّل گفت: آری. امام (ع)‌ ادامه دادند: من عمامه‌ای به هدیه گرفته‌ام به پانصد دینار نقره و تو کنیزی خریده‌ای به هزار زر سرخ. من پانصد دینار برای شریف‌ترین اعضایم هدیه گرفته‌ام و تو هزار  زر سرخ برای خسیس‌ترین و پست‌ترین اعضاء خود. ای متوکل تو خود گواهی بده، ما اسراف کرده‌ایم یا تو. متوکل بسیار خجالت زده شد و گفت: حقیقت آن است که فضولی در کار بنی‌هاشم اصلاً به ما نیامده است


نامگزاری برای فرزند
خداوند به مردی پسری عنایب کرد واو نامش را عبد الصمد گذاشت. به او گفتند از چه روی نام پسرت را عبد الصمد گذاشتی؟ او پاسخ داد: چون پسرم در ربیع‌الثانی به دنیا آمد و صمد و ربیع‌الثانی هر دو سین دارند


دزد طلبه نما
روزی به شیخ مرتضی انصاری گفتند: طلبه‌ای دزدی کرده، اکنون در کلانتریست. شیخ به سرعت به طرف کلانتری رفت. وقتی شاکیان و پاسبان کلانتری او را دیدند خواستند او را به تمسخر بگیرند که طلبه‌ی شما دزدی کرده! شیخ گفت: من اینجا خود برای شکایت آمده ام. پرسیدند: شکایت شما چییست؟ شیخ ره گفت بنویسید یک عبا و یک عمامه و یک قبا نیز از ما سرقت کرده. چون طلبه هرگز دزدی نمی‌کند بلکه این مرد سارقیست که به لباس روحانیان درآمده

 
بلای منصور
روزی منصور دوانیقی در جمعی از اعراب به تکبّر گفت: بروید خداوند را شکر کنید که منصور بر شما حاکم گشت چون از وقتی که من بر شما حکومت می‌کنم بلای طاعون از سر شما رفع شد. ظریفی گفت: آری خداوند (جل ذکره) عادل‌تر از آن است که دو بلا را به یکباره بر امتی نازل کند، گویند منصورکینه‌ی آن بیچاره را بر دل گرفت تا عاقبت او را کشت


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: زکریا بها
سه شنبه 86/3/22 ساعت 2:37 صبح

لطیفه های آخوندی

لبانت پر خنده باد محبوبم
به نام او که پدیدآورنده‌ی لبخند است، و عاقبت خوش و لبخند دائمی و ابدی برای بندگانش را می‌طلبد. لازم دانستیم چند سطری در مورد دلیل نگارش و تهیه‌ی این بخش بیان کنیم و آن این است که هدف ما این بود که خوانندگان محترم مخصوصاً نسل جوان را با متون و جملاتی آشنا کنیم که هم دارای نکات جالب و پر معنی و هم دارای بعد شوخ طبعی و خنده آفرینی باشد، بدون اهانت به قومیّت وملیّت و بدون فحّاشی و هتّاکی  
نسل اخیر جُک‌ها و لطیفه‌ها بسوی آموزه‌های غربی می‌رود که معتقدند هیچ کس را بدون وارد کردن در مبحث سِکس و مسائل جنسی نمی‌توان به خنده واداشت و ما می‌خواهیم با آوردن نمونه‌هایی، غلط بودن این گفتار را ثابت کنیم
انشاء الله که موفّق شویم
شما نیز می‌توانید با نوشتن لطیفه‌ها و خاطرات مفرّح خود برای ما آن‌را پس از ویرایش در همین بخش مشاهده کرده، هم ما را در هدفمان یاری کنید و هم خوانندگان را شاد گردانید 

lirezamehri_id@yahoo.com
هنر بی فایده


عربی نزدِ یکی از خلفا رفت و یک سری حرکات نمایشی را اجراء کرد، نمایش او یک نوع بازی با گوی بود یعنی ژانگولر خلیفه بسیار خوشش آمد و دستور داد یکصد دینار به او بدهند و ضمناً او را یکصد تازیانه بزنند عرب که بسیار ترسیده بود از علت پرسید . خلیفه گفت: یکصد دینار برای نمایش جالبت و یکصد تازیانه برای عمری که صرف فرا گرفتن و تمرین کارهای بیهوده کرده‌ای


رئیس جمهور مسخره
دو دوست پس از دیدن یکی از شاهکارهای چارلی چاپلین از سینما باز می‌گشتند. اولی گفت: فکرش را بکن این فیلم پس از اینهمه سال که از ساختش می‌گذرد هنوز اینهمه بیننده دارد. راستی می‌دانستی درآمد چارلی چاپلین در زمان خودش به نسبت هم انداره‌ی رئیس جمهور بوش بوده؟ دومی گفت: تعجب ندارد، چون بوش تقریباً به همان اندازه مسخره و خنده‌دار است


اشعار کثیف
یکی از شاعران که سروده‌هایی به سبک شهر نو می‌گفت، داشت داستان سفرش به خانه‌ی خدا را برای دوستان نقل می‌کرد. او این چنین می‌گفت: وقتی به کنار کعبه رسیدم دیوان اشعارم را برای تبرک به حجرالاسود مالیدم یکی از حاضران گفت: بهتر این بود به آب زمزم می‌مالیدی

ازدواج
دو دوست به هم رسیدند یکی از دیگری پرسید دوست من مدتی است می‌خواهم سئوالی از شما بکنم ولی حیا مانع می‌شود ولی اکنون اگر اجازه دهید بپرسم. دوستش لبخندی زد و گفت: بپرس
پارسال من دختر خانمی را دائماً با شما می‌دیدم که به رستوران یا سینما و یا پارک می‌رفتید. آیا او نامزد شما بود؟ مرد گفت: بله. دوست اول گفت: پس حتماً از هم جدا شده‌اید که دیگر او را با شما نمی‌بینم. مرد گفت: نه ازدواج کرده‌ایم

 
عاشقی به سبک اینشتاین
اینشتاین در مورد خاطرات دوران جوانی و عاشقیش گفته: در دوران جوانی عاشق دختری به نام ماری بودم ولی پدر ماری با ازدواج ما موافقت نمی‌کرد، بالاخره ما دو تا تصمیم گرفتیم برای اینکه حقیقی بودن عشقمان را ثابت کنیم با هم دست به خودکشی بزنیم. به همین دلیل در یکی از روزهای سرد زمستان بالای پلی که رودخانه شهرمان را به دو قسمت کرده بود رفتیم و برای آخرین بار همدیگر را در ... ، ماری خود را به درون رودخانه انداخت و من ... خیلی زود یقه پالتوی خود را بالا کشیدم چون هوا واقعاً خیلی سرد بود


دلیل بسیار خوب
جوانی به پدر زن آینده‌اش، از عادات اخلاقی‌اش می‌گفت. جوان گفت: راستی من یک عیب بزرگی هم دارم و آن این است که گاه گاه بی‌دلیل عصبانی می‌شوم. پدر دختر گفت: این که عیبی ندارد، به علاوه من مطمئن هستم از این به بعد برای عصبانیت همیشه دلایل خوبی خواهی داشت


حرف معمول و اتفاق معلوم
زنی از شوهرش پرسید: عزیزم اگر تو بعد از من زنده بمانی چه خواهی کرد، مرد گفت: معمول این است که من بگویم بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا و تو نیز اینچنین بگویی، ولی معلوم این است که بعد از مردن تو من بعد از چهل روز ازدواج می‌کنم و بعد از مردن من تو بعد از یک سال


قوم و خویش غریبه
دختری با یک دسته گل برای دیدن پسر جوانی به بیمارستان رفت، وقتی وارد اطاق شد پیرزنی را دید، کمی هول شد و گفت: سلام خانم محترم من خواهرش هستم. پیرزن لبخندی شیطتنت آمیز زد و گفت: از دیدن شما بسیار خوشحال هستم، من هم مادرش هستم


جنگ جهانی چهارم
آلبرت اینشتین یک بار در عظمت و ویرانگری بمب اتم گفته بود، اگر جنگ جهانی سوم با استفاده از بمب اتم رخ دهد بدون شک جنگ جهانی چهارم با تیر‌‌وکمان خواهد بود


جنگ بخاطر نداشته ها
یکی از دوستان می‌گفت : در جریان جنگ تحمیلی عراق و ایران موقعیتی رخ داده بود که سربازان عراق و بسیجیان در دو نقطه مقابل ولی بسیار نزدیک، سنگر گرفته بودند. فرمانده سپاه عراق که کمی هم فارسی بلد بود هر روز با بلندگویی که نصب کرده بودند، سعی داشت روحیه‌ی بسیجی‌ها را خراب کند. یکی از روزها در لابلای سخنانش گفت: سپاه قادسیه‌ی صدام برای شرافت می‌جنگد و سپاه ایران برای بدست‌آوردن خاک، از روحانی دسته خواستیم جوابش را بدهد، روحانی ما هم رفت پشت بلندگوی ما و گفت: من بجز یک جمله‌ی شما همه را رد می‌کنم و آن جمله همین است که می‌گویید شما برای کسب شرافت و ما برای خاک می‌جنگیم، و این حقیقت دارد چون در طول تاریخ تمام جنگها برای بدست آوردن آن چیزهایی رخ داده که هر دو طرف نداشته‌اند و دوست دارند داشته باشند بعد از آن دیگر فرمانده سپاه عراق پشت بلندگو حرف نزد

اسیر پر کار
یکی از دوستان که سالها در طول جنگ اسیر بود می‌گفت: قرار بود اسرا را با توجه به تخصص و حرفه‌ای که دارند به کار بگیرند، ولی هر چه از بچه‌ها سؤال می‌کردند هیچ کس حاضر نبود برای عراقی‌ها کار کند سرانجام یک روز بچه‌ها را جمع کردند و فرمانده اردوگاه با خشونت زیاد مطلب را دوباره تکرار کرد و دست آخر بچه‌ها را به ضرب و شتم تهدید کرد، ولی هیچکس حاضر نبود برای عراقی‌ها کار بکند. بالاخره یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت: من با کمال میل حاضرم برای ارتش صدام کار کنم، فرمانده بسیار خوشحال شد و حتی برای تشویق چند بار به پشت اسیر کوبید و راستش را بخواهید همه بچه‌ها از خود شیرینی او ناراحت شدند. در این لحظه فرمانده عراقی که هنوز نیشش باز بود، از اسیر پرسید: خوب بگو ببینم شغل و تخصص شما در ایران چه بوده؟ اسیر گفت: قربان من سالها در ایران مرده شور بودم
تا این جمله از دهان جوان خارج شد همه‌ی بچه‌ها زدند زیر خنده و عراقی‌ها هم با باتون افتادند به جون ما و آن اسیر، و ما دیگر او را ندیدیم


ملت دیوانه
می‌گویند بوش در دوره‌ی گذشته‌ی ریاست جمهوری‌اش برای بازدید و دلجویی به یکی از بیمارستان‌های روانی سربازان جنگ سال نود و یک رفت، درآنجا به سربازان روانی لباسهای سفیدی پوشانده بودند و هه در یک صف ایستاده بودند. با ورود بوش و چند نفر از ژنرال‌های همراهش همه بجز نفر آخر صف برای بوش احترام نظامی به جای آوردند، بوش از بی‌اعتنایی نفر آخر خیلی ناراحت شد، یکی از ژنرال‌ها با اشاره‌ی بوش به قسمت آخر صف رفت و خیلی بلند فریاد زد احمق چرا احترام نگذاشتی؟ مرد بیچاره با دستپاچگی گفت: قربان من... من که دیوانه نیستم، من پرستارم 

  
استعفای عزرائیل
ملک الموت رفت پیش خدا                 گفت: سبحان ربی الاعلی
یک طبیبی است در فلان کوچه            من یکی قبض و او کند صدتا
یا بفرما که جان او گیرم                         یا مرا خدمتی دگر فرما

مزه پرانی بیجا
یک از دوستان که دانشجوی رشته زمین‌شناسی بود تعریف می کرد، در یکی از سفرهای علمی که دانشکده برای دانشجویان ترتیب داده بود به یکی از مناطق کوهپایه رفتیم، دانشجویان سنگهایی را پیدا می‌کردند و نزد استادمان که پیرمردی متین و موقّر بود می‌بردند و او نوع سنگ را بیان می کرد، یکی از دانشجویان الکی‌خوش الکی‌شنگول که معمولاً در هر جمعی یکی دو تا هست، از روی زمین پِهِن خشک شده‌ای را برداشت و در یک لحظه که استاد سخت گرم صحبت بود آن‌را به‌دستش داد. استاد که حواسش نبود سنگ را ناخودآگاه گرفت و شروع به لمس آن نمود، در یک لحظه گویی همه منتظر اتفاقی بودند که آن هم رخ داد، پِهِن در دستان استاد ولو شد و خیلی‌ها خندیدند و استاد که متوجه مطلب شد، کمی خجالت کشید ولی چیزی نگفت، فقط نگاهی طولانی به او کرد و او هم همینطور به استاد پوزخند می‌زد. خیلی از بچه‌ها به دانشجو انتقاد کردند و خیلی ها هم گفتند: فلانی این ترم افتادی  ،سر امتحان ترم که همه گرم نوشتن بودند استاد مورد نظرسالن‌ها را می‌گشت گویی به‌دنبال آن دانشجو بود، به دل همه افتاده بود چه اتفاقی می افتد دانشجوی شنگول که سخت گرم نوشتن بود و اصلاً حواسش نبود، وقتی سرخود را بلند کرد که ،تمام سئوالات را پاسخ گفته بود و با اطمینان لبخندی بر لب داشت، ولی وقتی استاد را بالای سرش دید لبخند از روی لبانش پاک شد  استاد با قلم قرمزی که به دست داشت جلوی همه ضربدر بزرگی گوشه ورقه کشید و به همان آرامی که آمده بود، رفت و بقیه‌اش را هم که شما می دانید! دانشجوی شنگول و همیشه مزّه پران ما از پاس کردن آن درس که درس اصلی ما هم بود افتاد


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: زکریا بها
سه شنبه 86/3/22 ساعت 2:37 صبح


دو سه سال پیش کسی شعارش این بود که «ما می‏توانیم». آن روزها این بیشتر یک ژست انتخاباتی یا یک شعار خوشدست مشابه «زنده باد مخالف من» یا «جامعه مدنی» پنداشته می‏شد. اما اکنون روشن شده است که این حرف بیش از یک شعار بوده است. حالا می‏توانی اگر دقت کنی صرف‏های مختلف فعل توانستن را از هر رهگذری نیز بشنوی. اگر تا چند سال قبل ناراحتی‏های مردم رنگ ناامیدی می‏گرفت اکنون هر کسی خواهان حل مشکلات است. بارها دیده‏ام زمانی که افرادی در اتوبوس‏ها شروع می‏کنند به حرف زدن و اعتراض کردن به یک مشکل خاص، خواستار آن هستند که آن مشکل با یک فشار، با یک تمرکز ملی بطور واقعی و دائمی حل شود. و این چیزی نیست مگر انعکاس شیوه مدیریتی احمدی نژاد بر مردمی که شاهد موفقیت «مدیریت انقلابی» بوده‏اند. روزی بود که احمدی نژاد را مسخره می‏کردند که گویی سطل آسفالت را برداشته دنبال گودال می‏گرده که شبانه هم که شده پرش کنه. امروز پر کردن گودال و زدودن برف ملاک موفقیت مسئولین حوزه‏های مختلف شده. دیگر کسی با آمارهای آنچنانی و برنامه‏ریزی به اصلاح بلند مدت که در واقع پوششی برای پاک کردن صورت مساله و فراموشی بود فریب نمی‏خورد. دولت «ما می‏توانیم» شعار نداده بود. این جمله آنچنان با روحش آمیخته بود که بلافاصله در همه جهات بروز کرد ....


1- بمحض روی کار آمدن دولت نهم وزیر صنایع تبدیل به یک شخصیت مهم شد. طرفهای قراردادهای خارجی سایه تهدید را بالای سر خود حس کردند و با اندکی تشر مجبور شدند در مفاد ظالمانه برخی قراردادها تجدید نظر کنند. این مساله جزء شیرینی‏های اولیه روی کار آمدن دولت مکتبی بود. چرا که درست تا پیش از آن عادت داشتیم که با هزار توجیه قراردادهای شبه استعماری را بپذیریم و مهمترین توجیه امضا کنندگان هم این بود که ما در این دنیای وانفسا قدرتی بیش ازین نداریم. به این شکل خودی‏ها شرنگ شکست را در کاممان می‏ریختند.


2- عملکرد وزارت اطلاعات نمونه‏ای دیگر از مشی مقتدرانه ایران در زمان دولت جدید است. اگر در گذشته دائما شاهد بده بستان برخی عناصر با خارجی‏ها بودیم و هیچ کس گویا قادر نبود نقطه پایانی برای این روابط بگذارد، امروز با اقتدار سرپلهای اطلاعاتی دشمن دستگیر می‏شوند، اعتراف می‏کنند و دستشان از سرنوشت این ملت قطع می‏شود. ما از سرگذشت مشروطه درس آموخته‏ایم و هرگز با مسامحه اجازه نخواهیم داد عوامل دشمن در کشور نفوذ کنند.


3- وجه دیگر اقتدار ایران را باید در عملکرد قوی نیروی انتظامی در روزهای اخیر دید. برای اولین بار این نیرو توانست با عبور از جوسازی رسانه‏ای با پدیده بدحجابی برخورد کند. اگرچه روزنامه‏های دوم خردادی همیشه طرفدار فاسدین بوده اند اما حمایت آبکی‏شان از اشرار و چاقوکشان نیز بجایی نرسید و برای اولین بار در کشور برخورد نسبتا جدی با آنها را شاهد بودیم. نیروی انتظامی اگر چه توفیقات بزرگی در زمینه بهبود رفتار ترافیکی و کاهش تلفات جاده ای داشته است اما هنوز تا اعاده امنیت به کشور راه درازی در پیش دارد.


4- برنامه هسته ای مثال اظهر من الشمس اقتدار ملی است. البته در اینجا می‏خواهم تاکید کنم که بیش از آنکه فناوری هسته‏ای به ایران قدرت بدهد، این در واقع اقتدار ایران بود که این برنامه را از شکست محتومی که در انتظارش بود نجات داد. ما می‏توانیم مقتدر باشیم بدون اینکه فناوری هسته‏ای داشته باشیم (مثل اول انقلاب)، می‏توانیم با داشتن برنامه هسته‏ای زبون غرب باشیم (مثل دولت دوم خرداد). اگر از برنامه هسته ایمان دفاع می‏کنیم نه به این دلیل است که برای حیاتمان به آن وابسته باشیم بلکه مخالف شخصیت خود می دانیم که با تشر بیگانه بخواهیم خواسته‏های او را جامه عمل بپوشیم. ما بهتر می‏دانیم هر کاری غرب از ما بخواهد درست عکس آنرا انجام دهیم. اگر آنها کت شلوار سرمه‏ای می‏پوشند ما سفید می‏پوشیم، اگر آنها با انگشت علامت وی (پیروزی) می‏سازند ما طور دیگری وعده پیروزی می‏دهیم.



    نظرات دیگران ( )
نویسنده: زکریا بها
سه شنبه 86/3/22 ساعت 2:37 صبح

تا چند سال پیش:

  • هر روز منتظر بودیم، کسی روی کار بیاد که بتونه بهتر و بیشتر با غرب ارتباط برقرار کنه (قیمتش هم واسمون مهم نبود!)

  • تصورمون این بود که "همه چی" یعنی ارتباط هرچه بیشتر با امریکا و انگلیس.

  • رئیس جمهوری، توانا و مدبر بود که می تونست با امتیاز دادن های بی حد و حصر، نظر غرب رو جلب کنه (این جمله توضیح دارد*)

  • اگه مسئولینمون توی کاخ های مجلل زندگی کنند، "کلاسِ کار" ایران بالاتر میرفت.

  • کشوری متمدن و با فرهنگ بود که پیشینه ی خودش رو کنار گذاشته و الگوهای غربی رو سرلوحه ی خویش قرار بده.

  • از خودمون فرار می کردیم و اگه به چت روم های غیر ایرانی می رفتیم، بهمون سفارش میشد که: نگی "ایرانی" هستی هان..!

  • فکر می کردیم که آهنگ زیبا و "های کلاس" یعنی آهنگی که صدای گوش خراش داره، اصلاً معنیش رو نفهمیم و تا بی نهایت بهش ولوم بدیم!

  • فوتبالیسی رو برتر می دونستیم که، مثل فوتبالیستای غربی شکل و شمایل خودش رو درست کنه.

  • و.......

این نکاتی که گفتم تصوراتی بود که از فضای بین خودم و جوونایی که باهاشون ارتباط دارم، برداشت کردم.

 

اما در یک فاصله ی یکی- دو ساله فهمیدیم که :

  • میشه رئیس جمهوری داشت که نتنها در مقابل غرب کوتاه نمیاد و قردادهای ترکمنچای امضاء نمی کنه بلکه از موضع قدرت با تمام ابرقدرت های دنیا صحبت می کنه.

  • میشه همه چی داشت ولی با امریکا ارتباط نداشت.

  • رئیس جمهوری می تونه درد همه ی مردم رو بفهمه که از لحاظ مالی در سطح متوسط جامعه زندگی می کنه و در دارائی هاش،هیچ شائبه ای نیست.

  • میشه به فرهنگ و پیشینه ی ایرانی تکیه کرد و دیگه در مقابل اروپا و امریکا احساس حقارت نکنیم.

  • می تونیم هم به موسیقی اصیل ایرانی (که با گردش خون هارمونی داره) گوش بدیم و هم های کلاس باشیم(این جمله توضیح دارد*)

  • تازه فهمیدیم که اون کسی که باید از فرهنگ دیگری تقلید کنه،ما نیستیم بلکه غربی ها هستند که باید از فرهنگ غنی ایران اسلامی، هرچه بیشتر استفاده کنند....

  • احساس می کنیم که عزت ایران و ایرانی خیلی بیشتر ازون چیزی بود که فکر می کردیم.

  • و..... فهمیدیم که میشه ایرانی موند و به ایرانی بودنمون هم افتخار کرد......

(البته که بدست آوردن این همه آمال، هزینه های گزافی داره... ولی آماده پرداختیم)

:::::::::::

نمی خوام بگم همه ی مشکلاتمون حل شده، نه.... بازهم همون ضعفها توی جامعه نمایان هست اما فکر می کنم واسه "شروع" کارهای خوبی انجام شده.

:::::::::::

آقای احمدی نژاد! دیروز، زمانی که سمفونی ایرانی نواخته میشد، داشتی اشک می ریختی.....

میدونیم.....:

  • میدونیم اون اشک هارو نباید دست کم گرفت.....
  • اینم می دونیم که مدتی هست بخاطر فشار کار زیاد دچار ضعف بدنی شدی و به دورو بریات تأکید می کنی که  کاری از پیش نبردیم و کارهای زیادی روی زمین مونده....

  • میدونیم خیلی تهمت های ناروا رو تحمل کردی ولی فقط لبخند زدی.....

  • میدونیم خیلی خنجرها از پشت خوردی...

  • میدونیم که خیلی از خواب های شیطانی رو که برای این مملکت دیده بودند، به هم ریختی.....

  • میدونیم خون خیلی از دشمنان قسم خورده ی این سرزمین رو تو شیشه کردی......

  • میدونیم دست خیلی از نامردای روزگار رو که تا دیروز بر اریکه ی قدرت تکیه داشتند، با عمل،رو کردی.....

  • میدونیم چشم خودت رو بر حق مردم رو نبستی و بر سینه ی امتیازهای این دنیا دست رد زدی.....

  • میدونیم پسرت می تونست رئیس مترو بشه اما نشد، از مدیران شرکت نفت بشه اما نشد....

  • میدونیم که واسه ضربه زدن به شما و دولتتون از هیچ کاری فروگذار نمی کنند حتی با افزایش قیمت بنزین و سایر اقلام!

  • میدونیم شاید در ظاهر هیچ امتیازی در این دنیا واستون باقی نمونده بجز تهمت های ناروا.....

     

اما شما هم میدونی:

  • میدونی خیلی ها هستند که صدای ناله های شبانه ات را می شنوند.....؟

  • میدونی هنوزم هستند کسانی که گوش هارو نبستن و فقط چشم هارو باز بزارند..... ؟

  • میدونی چشم امید خیلی از مظلومان دنیا شدی.... ؟

  • میدونی شجاعتت مثال زدنی شده.... ؟

  • میدونی خیلی ها هستن که در کیش و مسلک خودشون دعات می کنند..... ؟

  • میدونی خیلی ها از عدالتت شرمنده شدند..... ؟

  • میدونی خیلی می دونند که واسه دل شخص یا گروهی کار نکردی و فقط خدا رو در نظر داشتی.... ؟

  • میدونی خیلی از جوونا با تأسی به تو، از چه مهلکه ها، که جان به در نبردن...... ؟

  • میدونی خیلی ها به اعتقاد راسخ و وجدان کاری شما غبطه می خورند.... ؟

  • و در آخر، میدونی که خیلی از جوونای این دیار، تا آخر خط باهات می مونند...؟

آقای احمدی نژاد!

   احتیاجی نیست که من بهتون بگم پیروزی از آن صابران هست... فقط می خواستم اینارو نوشته باشم که بدونی کسانی هستند که آگاهند، شما هم یه چاهی داری که شبها باید سر توی اون چاه کنی و زار زار گریه ات رو فریاد بزنی......

آقای احمدی نژاد!

همه این سختی ها می گذره و تموم میشه....روزهای خوشی هم در راه هست.....

مرحبا مرد بزرگ...مرحبا.....

راستی آقای احمدی نژاد، من با اجازتون به همه ی دوستام گفتم که "تعلیق هرگز، حتی 1ثانیه"

ممنون که به حرفام گوش دادین

 

دوستای خوبم اینم می گم، شماهم شاهد:

در سالهای دور آینده نام احمدی نژاد در تاریخ ایران به نیکی یاد خواهد شد ولی از یاد نبریم که در این راه سختی های فراوانی متحمل شد.....

از خبرگزاری "رجا نیوز" بابت پیوند زدن به این مطلب ممنونم

 

پی نوشت ها:

*اشاره به تعهد خاتمی به غرب برای محدود کردن برد موشکهای متعارف ایران تا 1300کیلومتر! و یا نامه وزارت خارجه ی وقت ایشان به امریکا که طی آن ایران ملزم به خلع سلاح حزب الله، دست برداشتن از حمایت جهاد فلسطین و...! میشد.

*موسیقی شرقی برخلاف نوع غربی آن با نوع گردش خون انسان هارمونی دارد.

در پی ملاقات های مکرر وزیر فرهنگ احمدی نژاد با اساتید موسیقی اصیل ایرانی(از جمله استاد شجریان)، رضایت ایشان برای پخش آثارشان در رسانه های ایرانی، جلب شده است.

 

 

 

 



    نظرات دیگران ( )
نویسنده: زکریا بها
سه شنبه 86/3/22 ساعت 2:36 صبح

سرمقاله

ملاحظات اخلاقی درعملکرد مدیران و نخبگان

1 - رابطه اخلاق باعملکرد ومنش مدیران ، نخبگان ، متخصصان و فرهیختگان جامعه ازآن جهت اهمیت دوچندان دارد که این جمع به لحاظ ویژگیهای خاص خود، ممکن است حساسیت کمتری نسبت به رفتارها و هنجارهای اخلاقی خود داشته باشد. علاوه براین، باتوجه به جایگاه ویژه این قشر در جامعه، مردم انتظار رفتار واقدامات مبتنی براخلاق غیرحرفه ای را ازآنها ندارند. این دوجنبه مارابدان سمت هدایت می کند که ضمن ارج نهادن به تمامی جنبه های رفتاری مبتنی براخلاق حرفه‌ای این جمع هوشمندو اندیشمندجامعه، انتظارداریم که این مجموعه راهبرجامعه و الگویی برای دیگران باشد.
پیرامون رابطه هوشمندی واخلاق، فیلسوف معروف فرانسوی "ژان ژاک روسو" مطلبی به این مضمون دارد : باآنکه اهمیت هوش ازدیربازبه عنوان جنبه ای متمایزوممتاز انسان نسبت به دیگرجانداران شناخته شده وبه آن تاکیدشده است ، با این همه آیا نه این است که بسیاری ازعیوب آدمی نیزازهمین توانایی برخاسته اند؟ آیانه این است که نیرنگ وریا وسالوس هم ازانسان اندیشمندوهوشمندسرمی زند؟ وآیا نه این است که ریاکه ازهوشمندی مایه می گیرد و دربازارجامعه به فروش می رسد ، بیشتر ازهرعیبی جامعه را ازحقیقت تهی وانسان رابی ارج می کند؟
روسودرکتاب معروف تربیتی خود "امیل " به خوبی نشان می دهدکه آنچه درجامعه متمدن تربیت خوانده می شود چیزی به جزدورکردن کودک ازطبیعت وآموختن و ریاکاری نیست . هدف تربیت آن است که کودکان ازرفتارکودکانه خود دوری جویندو مطابق پسند بزرگسالان عمل کنند. نتیجه نهایی این گونه تربیت درنهایت آن است که انسان خودراپنهان کند وآنچه به راستی در اونیست، به نمایش گذارد. باورخودرا انکار کندوآنچه به هیچ روی باورندارد رابرخود بربندد و دورویی پیشه سازد. درواقع بازیگرنقشی شود که جامعه ازاو می خواهد. این گونه رفتاررا کسان زیادی هوشمندی دانسته‌اند، درحالی که نهایت آن، سقوط اخلاقی است.
ازدیدگاه روسو آنچه انسان را از انسان بودن دورمی کند، مایه تباهی ودوری ازاخلاق است و واژه‌‌هایی چون تمدن ، تربیت وتخصص وغیرآن تغییری درمسئله نمی دهد. اوبه شاگرد خود می‌گوید: «می خواهم پیش ازهرحرفه ، حرفه انسان بودن را به تو بیاموزم» .
اگرچه فیلسوفان زیادی مثل ولتر، سخنان روسو رابه باد تمسخرگرفته اند، لیکن متفکر آلمانی " امانوئل کانت" پیامی روشن ازآن دریافت کرده ومی گوید : اگرنیوتن کاشف قانون طبیعت است ، روسو نیز کاشف قانون اخلاقی است .

2 - ازمدتی پیش که به فکرتنظیم مطلبی دراین باره بودم هرنوشته ونقلی که به نوعی می توانست راهگشا وکمک کننده باشد توجهم راجلب می کرد ، چراکه قطعا" کمال بخشیدن به موضوع وافزودن غنای آن اثرگذاری بیشتری می داشت . درهمین روزها و زمانی مشغول تورق پایان نامه‌های دانشجویان دوره های عالی بودم ، عنوانی توجهم راجلب کردو مرا تحت تاثیر قرارداد. موضوع پایان نامه " ارائه مدلی برای تاثیر دادن ملاحظات اخلاقی درتصمیم گیری ومدیریت " بود . نکته ای که بیشتربرایم جذاب می نمود توجه جوانان به تاثیراخلاق درمدیریت وضرورت پرداختن به آن بود. این گروه به لحاظ تخصصی خواسته است باپیداکردن مدلی ریاضی خلاء موجود راپرکند. شاید بدین ترتیب وازطریق این مدل، تصمیمات مدیریت صرفا" مبتنی برمعیارهای متعارف سود و زیان ودرآمد وغیرآن استوار نشده وملاحظات اخلاقی رانیزدرخود لحاظ کند.درمحتوای رساله وبانگاهی جهانی به بنگاهها ومسئولیت مدیران، توجه به مسائلی همچون : رعایت محیط زیست ، تجدید موادخام ، دمای اتمسفر، کنترل انتشار گازکربنیک، بهره برداری مسئولانه ازانرژی ، تعادل اجتماعی وتوسعه هماهنگ کشورهای غنی وفقیر مورد عنایت قرارگرفته واخلاق ازنگاهی دیگر و جایگاهی کلان مورد توجه قرار گرفته است .
احساسی که دراینجا به انسان دست می دهدآن است که حداقل درچارچوب موضوعاتی این چنین ومواردی که درسازمانها قابل مدل شدن است، افکار جوانان تحصیلکرده امروزی و سایر اهل علم ورود پیداکرده و سعی شود چالشهای اساسی مدیریت حتی‌المقدور در بستر اخلاق قرار گیرد.

3 - اخلاق واژه ای پیچیده همراه با تفسیرهای شخصی و عمومی است.خاطرم هست که در گذشته، درسی با عنوان اخلاق درجدول دروس مدارس وجود داشت ونمره ای هم تحت نام اخلاق درکارنامه دانش آموزان قرارمی دادند. شاید سعی براین بود که نظام آموزشی ازاین طریق اخلاق رادرمسیررشد وتعالی جایگاهی ویژه بخشیده وتاحدی نهادینه کند.
اینکه اخلاق چیست و چه مولفه هایی دارد بحث وسیع وگسترده ای راطلب می کند، لیکن همگان ازاخلاق برداشتی انسانی و روش و رفتاری پسندیده ، معقول و منطقی را انتظار دارند. واژه هایی چون اخلاق حرفه ای ، اخلاق خانواده ، اخلاق سیاسی ، اخلاق اجتماعی وغیرآن می تواند موید نکته مطرح شده باشد.
با همه کمیت گرایی ورفتارهای حسابگرانه که درزندگی اجتماعی وشغلی انسانهای امروز ایجاد شده است ، اخلاق همواره جایگاه خودراحفظ کرده و در هرمکان و در هر مناسبت که رفتاری غیراصولی وناپسند مشاهده می شود ، این افسوس رابه همراه دارد که چرا اخلاق رعایت نشده ویاچه خوب بود اخلاق درزندگی وخصوصا" اخلاق حرفه ای درکار، جایگاه ومنزلت خود راحفظ می کرد.
امروز ازمدیران ، نیروهای متخصص وعلمی انتظار می‌رود اخلاق را درکار رعایت کنند و از بروز جنبه هایی پرهیز کنند که به عدم عنایت به اخلاق حرفه ای منجر می شود. چرا که این مسئله احساس نزدیکی به ارتکاب گناه را درانسان بیدارمی سازد.

4 - سخن به درازا کشید، لیکن به‌نظر می‌رسد می‌توان این امیدواری را ایجاد کرد که بحث اخلاق واهمیت آن درحرفه خصوصا" مدیریت جایگاه ونقش اساسی دارد. باید درکنارهمه توانمندیها وقابلیتها برای مدیران واهل تخصص به اخلاق خصوصا" اخلاق شایسته حرفه، بپردازیم. اشاره براین نکته جاداردکه دربحثهایی که به منظورایجاد تحول وبهبودکیفی برنامه های آموزش مدیران درسازمان مدیریت صنعتی صورت گرفته و می گیرد، اخیرا" موضوع جایگاه پرورش وپرداختن به مباحثی این چنین دردستورکارقرارگرفته وحتی پروژه هایی نیزبه جهت نهادینه کردن کارپیشنهاد شده است . ظاهرا" همگی احساس می کنند که باید خلاء موجود پرشود وباآموزش ویا از طریق دیگر، جنبه های اخلاق حرفه ای پر رنگ تر ازهمیشه به صحنه آورده شود.

 

 

 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: زکریا بها
سه شنبه 86/3/22 ساعت 2:36 صبح

سیستم‌های پیچیده – مدیریت پیچیده سازمانها مصداق کامل سیستم‌های پیچیده هستند. پیچیدگی سیستم‌ها نه فقط به تعدد و تنوع اجزای سیستم و متغیرهای اثرگذار بر رفتار آنها مربوط می‌شود، بلکه به تنوع ارتباطات فیمابین اجزاء و محیط از سویی و به متغیر بودن جهت و شدت تاثیرات متقابل و تعاملات بین اجزاء و محیط از سوی دیگر مربوط است. در همه نظامهای اجتماعی و از جمله در سازمانها و موسسات تولیدی و خدماتی برخلاف نظامهای مکانیکی، رابطه علت و معلول حلقوی و دو سویه است، نه خطی و یک سویه. آنچه که در نگاه اول علت یک پدیده تلقی می‌شود، خود در عین حال معلول همان پدیده هم هست. کیفیت نازل محصول به فروش کمتر و سود کمتر می‌انجامد، اما سود کمتر خود امکان سرمایه‌گذاری روی توسعه محصول را محدود می‌کند. رونق اقتصادی درآمد مالیاتی دولتها را افزون می‌کند و درآمد بیشتر دولتها خود به رونق اقتصادی بیشتر می‌انجامد. ویژگیهای رفتاری سیستمهای پیچیده و نظامهای اجتماعی در مقایسه با نظامهای مکانیکی عدم قطعیت، یعنی اطمینان کمتر نسبت به پیش‌بینی‌ها را در پی دارد و این عدم قطعیت گاه تا آنجا پیش می‌رود که رفتار سیستم را نوعی آشفتگی یا بی‌نظمی تلقی می‌کنیم. اما بدون تردید آن آشفتگی ظاهری در بازه زمانی گسترده‌تر نظمی معین را می‌نمایاند. روندهای کوتاه‌مدت در نظامهای پیچیده یعنی همه نظامهای اجتماعی و به‌ویژه سازمانها به هیچ‌وجه مبین تکرار همان روند در بلندمدت نیستند. مدیریت بر سیستم‌های پیچیده مستلزم درک این پیچیدگیها و این ویژگیها است. تصمیمات در نظامهای اجتماعی می‌باید برپایه درک این ویژگیها و پیچیدگیها و باور نسبت به وجود نظم در بی‌نظمی‌های ظاهری استوار گردد. در‌غیراین‌صورت، مدیران و تصمیم‌گیران یا به سوی روشهای آزمون و خطا کشیده می‌شوند که بدون تردید هزینه‌های سنگینی را بر نظام تحت مدیریت خود تحمیل می‌کنند و یا روشهای ساده اندیشانه‌ای را در پیش خواهند گرفت که تنهاجزیی از اجزای متنوع و گوناگون نظام تحت مدیریت خود را نشانه گرفته و سطح ظاهری مسائل را مد نظر قرار می‌دهند و البته به دلیل همان سادگی و آسان فهمی غالبا مورد تایید ذی‌نفعان غیرخبره قرار می‌گیرند. این قبیل روشها، رضایت کوتاه‌مدت تصمیم‌گیران و ذی‌نفعان هر مساله را در پی دارد، پیامد های کوتاه مدت و مطلوب این روشها مشوق تصمیم گیران است ، اما سرخوردگی‌های ناشی از عواقب نادیده و ناخواسته آنها، حداقل خسارتی است که از این روشها حاصل می‌شود. هدر رفتن زمان و منابع مادی، پیچیده تر شدن مشکل و مقاوم شدن آن نسبت به اصلاح و تغییر،تخریب دیگر اجزای سیستم و دهها معضل دیگر ثمره تصمیم گیری‌های ساده انگارانه و عامه فریب غیر سیستمی است. در نظامهای اجتماعی که سازمانهای تولیدی و خدماتی مصداق بارز آنها هستند، روشهای به ظاهر منطقی و عقلایی، اما غیرکارشناسانه‌ای همچون تمرکز بر نقطه بروز مساله و سعی در زدودن نشانه‌های مساله به جای تمرکز بر رفتار سیستم موجد مساله و طراحی دوباره آن سیستم نشانه آشکاری است از ساده‌انگاری و درک غیرتخصصی از ساز و کار رفتاری این گونه سیستم‌ها. رویارویی بنیادین با مسائل و مشکلات نظامهای اجتماعی و سازمانها مستلزم درک چگونگی و چرایی رفتارهای این نظامها است و چاره‌جوئی‌هایی که برای این مسائل انجام می‌شود مستلزم بصیرت و خردورزی مدیران است. بصیرت و خردورزی فراتر از درک چگونگی و چرایی رفتار سیستم‌ها است. دراین مرتبه از مراتب تعالی مدیریت «چه باید باشد» و «چگونه باید باشد» مطرح است. اما ناگفته پیدا است که تحقق آرمانهای بصیرانه و خردمدارانه در گرو درک چگونگی و چرایی رفتار سیستم‌ها است. مشکلاتی همچون پایین بودن بهره‌وری در سازمانها، کیفیت محصولات و خدمات، بوروکراسی دست و پاگیر اداری، قانون‌گریزی، مفاسد اداری و اقتصادی، بیکاری و اعتیاد و همه بی‌هنجاری ها و هنجارشکنی‌های اجتماعی زاییده عملکرد سیستم‌های اجتماعی گوناگون است و نا کامی های ما در زدودن بنیادین این مشکلات مزمن و مقاوم ناشی از پیچیدگیهای آن سیستم‌ها است که از نگاه تصمیم سازان و تصمیم گیران به دور مانده است. تصمیم‌گیران و تصمیم‌سازان می‌باید چگونگی و چرایی رفتار آن سیستم‌ها را نه فقط بررسی کنند و در گزارشهای رسمی به تصویر بکشند، بلکه می‌باید این چگونگی‌ها و چرایی‌ها را درک کنند و مبنای تصمیمات بصیرانه قرار دهند. دانشگاهها و موسسات آموزش مدیریت و مشاوران و موسسات مشاوره ای مدیریت می توانند بیشترین و موثر ترین نقش را در اشاعه مفهوم و ضرورت درک پیچیدگیهای نظامهای اجتماعی و پرهیز از جزء نگری و ساده‌اندیشی یا ساده انگاری در مدیریت این‌گونه نظامها را دارا باشند.

    نظرات دیگران ( )
<      1   2   3      

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • مدیریت در اسلام:‏بیست اصل از فرمان حضرت علی (ع) به مالک اشتر در
    اینترنت و بازاریابی
    10 قانون برای موفقیت کسب و کار
    [عناوین آرشیوشده]

  •  RSS 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • لوگوی وبلاگ

  • پیوندهای روزانه

  • فهرست موضوعی یادداشت ها

  • مطالب بایگانی شده

  • لوگوی دوستان من

  • اوقات شرعی

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعیت من در یاهو

  •